امروز صبح بعد از یکماه بی حوصلگی ، قبل از 8 از خونه زدم بیرون . جاتون خالی با وجود نور خورشید که داشت از دور دستها می تابید، نم بارون هم صورتم رو نوازش می کرد .
حیف قدم زدن زیر نم نم بارون زیاد طول نکشید ولی خوب کاچی بعضه هیچیه دیگه .
به سلامتی لحظاتی که زیر بارون می گذرونیم و روحمون تازه می شه .
همیشه در سفر . . .

خدايش ما عجب آدمهاي هستيم . توي هر اتفاق به جاي اين كه مقصر اصلي رو پيدا كنيم ، يا به يه آدم بي گناه گير مي ديم يا به جاي تنه فقط سرشاخه ها رو مي زنيم .
نمونه بارزش همين حذف شدن تيم ملي اميد از مسابقات المپيك. اين تيم هم درست در زماني كه به آن اميد بسيار بود با نا اميدي و ياس حذف شد و ما به جاي مقصر مدام گير مي ديم به مدير محترم فدراسيون فوتبال و طرز مديريت ايشان . البته سه تن از نفرات كه در اين مورد خبطشان از بقيه خيلي بيشتر بود تنبيه شدن ولي فكر مي كنم يه چند نفر ديگه هم هستن كه بايد تنبيه بشن.
گناهكار رديف يك خود بازيكنه. چه معني داره بازيكن حساب اخطارهاش رو نداشته باشه . بي خودي كسي به جاي نمي رسه ، اگه اون بازيكن حساب گلهاش رو نگه نداشته بود و هر گلي كه از زمان بچگيش زده بود رو حساب نمي كرد هيچكي نمي فهميد كه ايشان 100 تا گل زده ، پس مقسر اصلي خود بازيكن دو اخطاره تيمه .
مسابقه اس ام اس برنامه 90 ثابت كرده ، در كشور حدود 2 – 3 ميليون نفر هستن كه فوتبال رو با دقت و ظرافت خاصي دنبال مي كنن . خوب پس نتيچه مي گيريم اين عده مقصرين رديف بعدي هستن . چطور اين نفرات خودشون رو درگير موضوعه كوچيك و بي اهميت جابه جاي يه تيم ورزشي از يه استان به استان ديگه مي كنن ولي حواسشون به اخطارهاي بازكنان نيست . اگه اين عده قبل از اعزام تيم موضوع دواخطاره بودن بازيكن رو اطلاع مي دادن ديگه اين مشكلات پيش نمي اومد .
گروه سوم مقصرين (البته با يك درجه تخفيف ) قشر زحمت كش فوتبال يعني ارباب جرايد (اونهم از نوع ورزشي و وزينش) هستن . اين دوستان هم اگر با ديدن ليست اعزامي اين موضوع رو به كادر فني اطلاع داده بودن اين مشكلات ديگه پيش نمي اومد .

آقاي كفاشيان ، باور كنيد معذرت خواهي شما اون هم بعد از گذشته 5 روز دردي از ما دوا نمي كنه . حتي استعفاي شما هم فكر نمي كنم كاري از پيش ببره ، چون شما در اين مدت كه در فدراسيون هستيد مطالب خيلي زيادي در مورد فوتبال يادگرفته ايد كه تا قبل از اين حتي روحتان هم از آنها بي خبر بود و بي شك نفر بعد از شما تا بخواهد اين موارد را بياموزد چند سالي خواهد گذشت .
آقاي كفاشيان شما مي گيد با رفتن شما چيزي درست نمي شه و اين سيستم هست كه بايد اصلاح بشه ، ولي آيا سيستم با وجود شما اصلاح مي شه ، كه اگر اصلاح پذير بود بايد در طول اين مدت نشانه هاي از تغيير در ساختار آن ديده مي شد ، كه نشد .

آقاي كفاشيان بي خيال ، بر مسند رياست تكيه زن و خوش باش ، ما هم با باخت هر روزمان مي سوزيم و مي سازيم.
درد دلي از : هميشه در سفر . . .

Papa

Posted: ژوئن 16, 2011 in روز نوشته ها
برچسب‌ها: ,

Every day my papa would work
To Try to make ends meet
To see that we would eat
Keep those shoes upon my feet
Every night my papa would take me
Tuck me in my bed
Kiss me on my head
After All my prayers were said
There were years
Of sadness and of tears
Through it all
Together we were strong
We were strong
The times were rough
But papa he was tough
And mama she stood beside him all along
Growing up with them was easy
Time just flew on by
The years began to fly
The aged but so did i
I could tell
Mama wasn’t well
And papa knew and deep down so did she
So did she
And when she died
Papa broke down and he cried
And all he could say was,» God , why her ? Take me! «
Every day he sat there sleeping in his rocking chair
He never went upstairs
Because she wasn’t there
Then one day my papa said,
«son , I’m proud of how you’ve grown»
He said,» go out and make it on your own. And don’t worry. I’m O.K. alone»
He said,» There are things you must do»
«Places you must see»
His eyes were sad as he
As he said goodbye to me
Every time I kiss my children
Papa’s words ring true
He said, «Your children they live through you»
And they grow! They’ll leave you, too»
I remember every word my papa used to say
I kiss my kids and pray
That they’ll think
Think of me
That way
Some day

چيز زيادي ازش يادم نيست ولي از بچگي تمام فاميل خاطراتش رو برام بازگو مي كردن . پدرم هميشه از مرام و معرفتش تعريف مي كرد . مدتها پيش ترك وطن كرد و ما را در حسرت ديدارش تا لحظه آخر باقي گذاشت .

امروز بعد از كار يه سر به فيس بوك زدم . اول نوشته نوه خوبش رو ديدم كه نوشته بود: « پدربزرگم ، تکیه گاه غربت نشینی ام رفت» اول فكر كردم منظورش اينه كه عموي خوبم داره مياد ايران و اون ناراحت كه چرا از پيشش رفته . داشتم از خوشحالي بال در مي آوردم ولي حيف خوشحاليم ديري نپايد . بعد از ديدن پستهاي بعد از باقي تازه فهميدم كه چه برسرمون اومده .

عمو علي عزيزم نمي دوني ، نمي دوني چقدر دلم مي خواست براي يكبار هم كه شده مي ديدمت .

عمو علي عزيز اين بار هم همه رو غافل گير كردي و رفتي سفر . ولي حيف اين سفريست كه هيچ اميد به بازگشتت نداريم .

کاش آن شب را نمی آمد سحر

کاش گم در راه پیک بد خبر

ای عجب کان شب سحر اما به ما

تیره روزی آمد و شام دگر

دیده پر خون از غم هجران و او

با لب خندان چه آسان بر سفر

ای دریغ از مهربانی های او

دست پر مهر آن کلام پرشکر

غصه ها پنهان به دل بودش ولی

شاد و خرم چهره اش بر رهگذر

در ارزان زان ما بود ای دریغ

گنج پنهان شد به خاک و بی ثمر

تا پدر رفت آن سحر از پیش رو

بی نشان را خاک تیره شد به سر

عموي عزيزم


 

   بيشتر ما وقتي كه وارد بازار كار شديم ، تا بيايم چم و خم كار دستمون بياد يكي بوده كه كمكمون كنه ، دستمون رو بگيره ، بهمون اعتماد كنه و به قول معروف راه بندازتمون .

    من هم توي زندگي شغليم كساني بودن كه تونستم از هر كدومشون چيزي ياد بگيرم . از محمود و حامد (همكاران قديمي ) تا استاد اسماعيل پور . ولي هيچ كدومشون به پايه بابك عزيز نمي رسن . به جرات مي تونم بگم ايشون بزرگترين نقش رو توي عمر كاريم داشته . كسي كه به من اعتماد كرد ، در آموزشم صبر و حوصله به خرج داد ، اشتباهاتم رو بخشيد و با حمايتهاش از من باعث شد بتونم تا امروز جلو بيام . بابك عزيز هميشه سرمشقم تو دنياي IT هست و هميشه آرزو داشتم در اين زمينه يك هزارمش استعداد داشتم . در خيلي از موارد با هم اختلاف داشتيم ، مثل زماني كه سر بهروز وثوقي و خسرو شكيباي اونقدر كل كلمون بالا گرفت كه پايه شخص سوم به بحث باز شد و كار به حكميت كشيد . با اين وجود سعي كردم در طول اين سالها مثل اسفنج باشم ، هر چيزي كه مي گفت جذب كنم و زود بگيرم . البته من هم در اين مدت با تمام توان در كنارش بودم .

   از هنرهاي ايشان همين بس كه از يك فارغ التحصيل سربازي نرفته كه حتي بلد نبود ويندوز نصب كنه ، يه كارشناس بسازه .

من از زندگي شغليم گفتم ، شما چطور دوست عزيز ؟ چه كسي در پيشرفت شما نقش مهمي داشته ؟

بهروز وثوقي«این مال و منال مفتی، همچی هلو برو تو گلو گیر نیومد، حاصلِ یه عمر جوب‌گردیه.«

از شما نوشتن كار بزرگيه ، بايد اعتراف كنم كه كار هر كسي هم نيست . اگه من اين پست رو به نامتون زدم و مي خوام چند خطي در وصف تون بگم فقط از روي علاقه است ولاغير.

اين فكر مدتيست ذهنم رو درگير كرده بود كه چطور ميشه يه بازيگر اين توانايي رو داشته باشه تا هر نقشي رو كه بهش واگذار مي كنن به اين خوبي از آب در بياره . اينقدر بازيش گيرا باشه كه مخاطبينش به راحتي با كاراكتر ارتباط برقرار كنن ، دركش كنن ، لمسش كنن و در آخر باورش كنن. ارزش بازيه بهروز وثوقي زماني بيشتر هويدا مي شه كه در آن دوران زيباي چهره نقش اول بر بازيه اون ارجحتر بوده . هر روز سر در سينماها فيلمهاي بودن كه نيمي از فيلم در كافه بوده و نيمه ديگه فيلم به آوازخواني قهرمان فيلم مي گذشته . اكثر فيلم نامه ها مثل هم بودن و تا حدودي كپي برداري از سينماي هند .

وقتي در مورد اين ستاره بي همتاي آسمان سينماي ايران مي خوندم ، ديدم اكثر منتقدين اين عرصه بر اين باورن كه دوران حرفه اي ايشان رو بايد به دوران قبل از فيلم قيصر و بعد از اون تقسيم بندي كرد و عده اي ديگر پا رو فراتر گذاشته و بر اين باورن كه با فيلم قيصر دوران جديدي در سينماي ايران بوجود اومده .

به قول مجيد آقا توي فيلم سوته دلان «این مال و منال مفتی، همچی هلو برو تو گلو گیر نیومد . . . ” بي شك بهروز وثوقي شدنم همينجوري نبوده حاصل همون دوران قبل از قيصره . دوراني كه توش نقش منفي داشته و به نقل از ايشان «بد من» بوده .

خوشحالم ، همونجور كه براي شروع دوران طلايت با كاركردان بزرگي مثل مسعود كيمياي و گروه خوبش شروع كردي ، امروز هم در يك شروع دوباره در فيلم «آخرين شعر كرگدن» جلوي دوربين كارگردان خوبي مثل بهمن قبادي رفتي .

توضيحات اضافي در مورد اين فيلم رو مي تونيد در اين كليپ مشاهده نماييد .

داريوش ، خواننده خوبمون هم شعر قشنگي رو در وصف بهروز وثوقي اجرا كرده كه در اينجا مي تونيد كليپ اون رو ببينيد .

قيصر

اين روزا گوزن رو سر نمي برند

مي شكنن شاخش و مي فرستن تو باغ

اين روزا طاق و نمي ريزن سرش

سر گلشو مي كوبن به طاق

آخر نمايشا عوض شده

همه نقش همو بازي مي كنن

اوناي كه چشمشون به قدرته

همپياله هاش و راضي مي كنن

نمي دونم اگه برگرديم عقب

دل طوقي واسه كي پر مي زنه

اگه فرمون و يه شب دوره كنن

چنتا چاقو پشت قيصر مي زنه

نمي دونم اگه برگرديم عقب

داش آكل به عشق كي سر مي كنه

اگه رستم و ببينه رويه خاك

پشتشو بازم به خنجر مي كنه

پايه روضه خودت گريه نكن

وقتي گريه ننگه مردونگيه

دوره اي كه عاقلاش ، زنجيريند

سوته دل شدن يه ديوونگيه

اين روزا دوره غيرت كشيه

كي مي دونه قيصر اين روزا كجاست

بكشي و نكشي ، مي كشنت

اينجا بازارچه آبمنگولياست


چند كليپ مرتبط :

داريوش ، ابي و بهروز

صحبت بهروز وثوقي در مراسم بزرگداشت خود

تك گويي بهروز وثوقي در فيلم سوته دلان

مراسم تجليل از بهروز وثوقي

با آروزي موفقيت و بهروزي براي بهروز وثوقي عزيزمون .

همصدايي

Posted: مارس 27, 2011 in روز نوشته ها

امروز بعد از مدتها تصميم گرفتم بنويسم . تويه اين مدت نه اين كه موضوع واسه نوشتن نداشته باشم ، نه ، موضوع داشتم .

مي خواستم از ويروس مدير IT كش بنويسم (conficker) ، از سال نو و البته يه موضوع تلخ كه بعد از 5 – 6 سال اتفاق افتاد ، ولي خوب گاهي آدم دست و دلش به نوشتن نمي ره ديگه ، كاريش هم نمي شه كرد .

امروز به صورت اتفاقي يه كليپ ديدم از lara fabian ، بايد اعتراف كنم تا امروز حتي اسم اين شخص هم به گوشم نخورده بود . يه جورايي كليپ به نظرم خيلي جالب اومد ،همصدايي و اتحاد واقعاً قشنگه .

اگه مايل به ديدنش هستيد مي تونيد از اينجا مشاهدش كنيد .

 

عزيزتر از برادر

Posted: دسامبر 30, 2010 in روز نوشته ها

پدر و مادر ما رو به دنيا ميارن ، تر و خشك مي كنن تا بتونيم روي پاي خودمون وايسيم . برادر ، خواهر يا هر دوشون هم هستن كه لحظات تلخ و شيريني رو باهاشون مي گذرونيم . خوب ، زندگي يه جاده طولانيه و بي شك كسان ديگري هم خواسته يا ناخواسته وارد زندگيمون مي شن .

5 سال از من بزرگتره . خيلي جالبه چون از اولين لحظه اي كه پام رو به اين زمين خاك گذاشتم هميشه نسبت به من احساس مسئوليت مي كرده و مواظبم بوده . من كه يادم نمياد ولي برام تعريف مي كن كه خيلي وقتها بالاي تختم وايميساده و مواظب بوده كسي مزاحم خوابم نشه .

بزرگتر كه شدم اگه كسي اذيتم مي كرد بي مهابا باهاش دعوا مي كردم ، چون پشتم بهش گرم بود كه در مواقع اضطراري حتماً حوام رو داره . مدرسه كه مي رفتم او بود معلم رياضيم . شب امتحان و دقيقه 90 .

البته در اين بين رسم برادر بزرگ و برادر كوچيك رو خوب به جا مي آوردم . حرص و جوش خوردن سهم او بود و بي خيالي سهم من .

دانشگام كه تموم شد ، من موندم و حوضم . بي تخصص ، بي سابقه كار و بي كارت پايان خدمت . كسي با اين شرايط كاري هم براش نيست . خوب باز اينجا هم اون فرشته نجات به سراغم اومد . من رو برد پيش خودش و دستم رو بند كرد . هيچ وقت اون روز تابستوني توي پرايد سفيد در بلوار ميرداماد رو يادم نمي ره . نه تنها من رو استخدام كرد بلكه از همون روز اول بهم حقوق داد ، حتي اجازه نداد يك روز هم بدون حقوق براش كار كنم . بعد از يكسال يه روز بهم گفت كه نه بهت مي گم برو سربازي و نه مي گم نرو اين تصميمي هستش كه خودت بايد بگيري ولي اين رو بدون اگه خواستي بري بعد از آموزشي بدون كه جات توي شركت محفوظه . من رفتم سربازي بعد از دوماه عذاب آور آموزشي ، وقتي تقسيم شديم من تا ساعت 14 سربازي بودم و بعد مي رفتم شركت .

6 سالي از اون روز تابستوني مي گذره ، اگه توي كارم چيزي ياد گرفتم يا نيمچه تخصصي دارم همش رو مديون اون هستم . من كه جرات دست گرفتن يه آچار رو نداشتم تونستم اينقدر پيشرفت كنم . بهترين سالها رو در كنار برادر بزرگم گذروندم . به عقب كه نگاه مي كنم در اين 28 سال كلي بهش مديونم . كلي محبت ازش ديدم كه با هيچ زباني قادر به تشكر كردن ازش نيستم .

امشب شب تولد برادر عزيزمه.

دوست دارم بدونه از اينكه برادر كوچيكترش هستم افتخار مي كنم

دوست دارم بدونه خيلي دلم مي خواد يه جوري گوشه اي از محبتهاش رو جبران كنم ولي مي دونم هيچ گاه موفق نمي شم .

بابك عزيزم تولدت مبارك ، از درگاه خداي مهر و خورشيد همواره تمام چيزهاي خوب را برايت آرزومندم .

شاد ، پيروز و سربلند باشي .


بغض

Posted: دسامبر 18, 2010 in روز نوشته ها

مدتي بود كه مي خواستم يه بغض بزرگ ، يا بهتر بگم دليل يه بغض بزرگ رو با شما در ميون بذارم . مدام در اين فكر بودم كه چجوري ميشه اون رو به بهترين نحو بيانش كرد . چطور ميشه درد و رنج يه انسان رو نشون داد .

هميشه به اين فكر معتقدم كه نبايد گزينشي رفتار كرد. هميشه بايد به صداهاي مخالف هم گوش داد يا بهتر بگم اجازه بديم صداي مخالف هم به گوشمون برسه . به واسط دوست نداشتن يه سبك موسيقي يا خواننده نبايد كل كارهاي اون رو حذف كرد .

با ديدن موزيك ويديوي ، بغض ديدم با اين كه شعر و كليپ ساده اي داره ولي با اين حال تاثير گذاره . يا حداقل براي من كه اين طور بود .

از اونجاي كه دوست دارم وقتي از چيزي خوشم مياد با شما قسمتش كنم ، به همين خاطر يه وبگردي انجام دادم . تونستم متن شعر ، فايل دانلود كليپ و فايل تصويريش رو پيدا كنم .


با تن سالمم آیندت معلوم نیست
ببین عاقبت یه آدم معلول چیست
لالایی بچه گرچه صدای تاره
خوشحاله از اینکه فقط یه ستاره داره
با صدای ناله میگه کتک نزن
ضعیف تر نبود واسه کتک زدن
میگی کمک ندم چون فیلمشه
میخوام حرفام تو ذهنت مثل فیلم بشه
اصول پست بودنو ندیدم من تو دینم
آره پس واسه همینه که اندوهگینم
اگه بخندی تو پستی از هر نظر
این کاره خداست نده تو اصلا نظر
به جاخنده به نابینا و فلج اطفال
دست بالا ببریم به امید فرج الله
که از گل پاکترن این بچه ها
تنت بلرزه اگه کنی بد نگاه
خداکمک کن به این طفلای مظلوم
(وقتی من و تو تو خوشیاشیرجه زدیم)
ونگاه کن به این چشمای معصوم
(آرزوی اون بچه مرگه هر دفعه)
آخه وجدانن اونا مثل ما یه انسانن
(وقتی من و تو تو خوشیا شیرجه زدیم)
رفتارما با اونا درست نیست انصافا
(آرزوی اون بچه مرگه هر دفعه)
صبحا کره میزنی به نون حاضر توست و
تهی دنبال داروست تو ناصر خسرو
فقط به فکر اینیم که کو مال دنیا
بی توجه به اینکه کوتاهه دنیا
دوس دارم به خودت بیای از گفتار ما
بیاین کمک کنیم به از کار افتاده ها
اون با دهن نقاشی کشید و بهش بگیم مرد
بدون دست و پا هم میشه زنذگی کرد
ما ها چرا غرق شدیم تو رقص و پز
غافلیم از بچه های نقص عضو
کمرنگ شدن چون نیستن بحث روز
هموطن خوشبختی اونا دست توست
آره با بغض نگاه میکنه دور و ورشو
اون فقط خوشی میبینه دور و ور تو
اونم دلش میخواد مثل تو خب خوشی کنه
خدا کمکش کن نذار خودکشی کنه
خدا کمک کن به این طفلای مظلوم
(وقتی من و تو تو خوشیا شیرجه زدیم)
ونگاه کن به این چشمای معصوم
(آرزوی اون بچه مرگه هر دفعه)
آخه وجدانن اونا مثل ما یه انسانن
(وقتی من و تو تو خوشیا شیرجه زدیم)
رفتار ما درست نیست با اونا انصافا
(آرزوی اون بچه مرگه هر دفعه)
بغض تو مادر باعث ترانه شد
چونکه بچتو ندیدی تو تمام عمر
زخمیه همیشه قلب مهربونت
گریه نکن شاید این یه قسمت بوده
به اون بچه میخندی چون خورد زمین
این چیزا رو میبینم میکنم خوزنی
ماها آدمای قوی با روح مردنیم
بعد چند وقتم بدبخت میشیم خب همین
کارا رو میکنیم میریم لب چاه ما
واسه بچه مونده یه راه سر چهارراه
دست فروشی کنه رفیق کو دل تو
چپ نگاه میکنی میزنی کولرتو
شیشتو میدی بالا میگی بذار بره
چون پول خرد نیست تو جیب تراوله
آره تهی ام میخوام واستون گریه کنم
قلبمو تو این آهنگ بهتون هدیه کنم
خدا کمک کن به این طفلای مظلوم
ونگاه کن به این چشمای معصوم
آخه وجدانن اونا مثل ما یه انسانن
رفتار ما درست نیست با اونا انصافا
وقتی من و تو تو خوشیا شیرجه زدیم
آرزوی اون بچه مرگه هردفعه

كليپ رو مي تونيد از اينجا يا اينجا ببينيد و براي دانلودش به اينجا مراجعه كنيد .

جاتون خالي ديروز عصر يه فيلم سينمايي تمام عيار داشتيم. تازه كارهاي پست Real Love رو تمومش كرده بود و من داشتم از اين كه بعد از مدتي يه پست جديد گذاشته بودم كيف مي كردم، مامي اومده بود توي اتاق تا بره داخل ايوون كه يه دفعه مثل برق گرفته ها روبه من كرد و گفت:« اينجا چرا خيسه » من نگاهي به موكت كف اتاق كردم و گفتم من چيزي نمي بينم. متاسفانه خيسي موكت تا زماني كه روش راه نمي رفتي و رطوبتش رو با پوست كف پا احساس نمي كردي مشخص نمي شد. من هم كه هميشه با دمپايي تردد مي كنم متوجش نشده بودم. از دو حالت خارج نبود يا لوله اي تركيده يا مشكل از رادياتور شوفاژ كنار تختم بود. با هزار زحمت تخت رو مقداري حركت دادم تا دستم به زير شوفاژ بره. دستم رو دونه دونه زير هر پرش گرفتم تا ببينم كدومشون نشتي داره. پره هشتم داشت ازش آب مي ريخت، كل 26 پره رو چك كردم و مطمئن شدم اين آب به خاطره همون يه جاست. مشكل پيدا شده بود حالا فاز اول كار اين بود كه از رسيدن بيشتر آب به موكت جلو گيري مي كردم اول شير ورودي آب به شوفاژ رو بستم و بعد كاسه اي زير اون قسمت قرار دادم، البته مجبور بودم هر دو دقيقه يكبار آب كاسه رو خالي كنم. فقط اميدوار بودم مقدار آبي كه خارج شده بود در حدي نباشه كه به سقف طبقه پايين نشت كرده باشه. در همين فكرا بودم كه اف اف صدا كرد. خانم همسايه طبقه پاييني بود، ايشون تازه از بيرون اومده بود، ديده بود كه سقف يكي از اتاقها نم داده. متاسفانه با داد و بيداد داشت اعتراض مي كرد كه چرا اين اتفاق افتاده و ما اهميتي نداديم، البته حرفهاي زد كه تماميش لايق خودش بود. متاسفانه در اين گونه مواقع بعضي ها به جاي اين كه كمك كنن مشكل زودتر جمع شه بدتر باعث وقت تلف شدن مي شن.

وقتي شر همسايه عصبيمون رو كم كرديم تازه رفتيم سر رادياتور سوراخ خودمون. من آب ورودي به شوفاژ رو بسته بودم و بايد فكري براي آب برگشتي به رادياتور مي كردم. مي دونستم كه بايد شير اصلي كه براي اين كار هستش رو ببنديم براي همين به سراغ يكي ديگه از هم آپارتماني هامون كه خوشبختانه دست به آچار هم هست رفتم، البته ناگفته نماند با شلوغ بازيهاي طبقه پايينيمون ايشون تا حدودي در جريان امر قرار داشت. بعد از ويزيت شدن رادياتور توسط ايشان اولين و راحت ترين راه حل انتخاب شد، چسب كاري. ابتدا با چسب آهن و بعد چسب آكواريوم مشغول به وصله پينه سوراخ شديم ولي متاسفانه جواب نداد .

راه حل بعد جدا كردن رادياتور از لوله ها و كوركردن موقت لوله ها بود. براي اين كار ابتدا شيرهاي اصلي رفت و برگشت آب رو بستيم. خوشبختانه پدرم هم آدم فني هستش و تا حدودي جعبه ابزار كاملي داره. آچارها، لوله رابط و مغزي براي كوركردن لوله ها رو آماده كرديم. ابتدا موكت اون قسمت رو بلند كرديم و بعد لوله ورودي آب رو از رادياتو جدا كرديم. همسايه عزيز گفت براي اجراي اين قسمت از عمليات نياز به سرعت عمل بالاي هست، البته حق صد درصد با ايشان بود. قرار شد ايشون لوله دوم رو قطع كنه و من سريع رادياتور رو حركت بدم و با سرعت دستم رو جلوي آب خروجي از رادياتور بگيرم و ايشون لوله رو كور كنه. خوشبختانه عمليات با كمترين ميزان آب خروجي انجام شد. اين ماجرا از ساعت 17 شروع شد و تا 22 شب ادامه داشت .

تجربه خوبي بود و باعث شد به نكاتي پي ببرم كه شايد براي شما هم مفيد باشه :

1-      اگر سالهاي زيادي هست كه از رادياتورها استفاده مي كنيد حتماً قبل از فصل سرما چك كنيد كه جايش زنگ نزده باشد.

2-      حتماً از مكان قرار گيري شيرهاي اصلي رفت و برگشت آب شوفاژ كه معمولاً در قسمت شوفاژ خونه ساختمانها هستش اطلاع داشته باشيد. در بعضي از ساختمانها هر طبقه شيرهاي جداگانه دارند .

3-      حتماً آچارهاي شلاقي ، فرانسه ، لوله رابط و مغزي در خانه موجود داشته باشيد . براي هر شوفاژ حداقل به دو مغزي نياز داريد .

4-      براي اين كار حتماً به دو نفر نياز هست . يك آدم فني و يك آدم فوي براي انجام امور يدي .

5- داشتن آمادگي جسماني و ذهني براي انجام امور . از جمله : تحمل فشار عصبي ، بالا و پايين رفتن از 4 طبقه ساختمان براي حداقل 4 – 5 بار ، جابه جاي تخت خواب و وسايل ، جابه جاي دشك به مكان ديگر (خوب شب كه توي اتاق نمناك نمي شه خوابيد ) جابه جا كردن يك شوفاژ 26 پره قديمي و سنگين .