چيز زيادي ازش يادم نيست ولي از بچگي تمام فاميل خاطراتش رو برام بازگو مي كردن . پدرم هميشه از مرام و معرفتش تعريف مي كرد . مدتها پيش ترك وطن كرد و ما را در حسرت ديدارش تا لحظه آخر باقي گذاشت .
امروز بعد از كار يه سر به فيس بوك زدم . اول نوشته نوه خوبش رو ديدم كه نوشته بود: « پدربزرگم ، تکیه گاه غربت نشینی ام رفت» اول فكر كردم منظورش اينه كه عموي خوبم داره مياد ايران و اون ناراحت كه چرا از پيشش رفته . داشتم از خوشحالي بال در مي آوردم ولي حيف خوشحاليم ديري نپايد . بعد از ديدن پستهاي بعد از باقي تازه فهميدم كه چه برسرمون اومده .
عمو علي عزيزم نمي دوني ، نمي دوني چقدر دلم مي خواست براي يكبار هم كه شده مي ديدمت .
عمو علي عزيز اين بار هم همه رو غافل گير كردي و رفتي سفر . ولي حيف اين سفريست كه هيچ اميد به بازگشتت نداريم .
کاش آن شب را نمی آمد سحر
کاش گم در راه پیک بد خبر
ای عجب کان شب سحر اما به ما
تیره روزی آمد و شام دگر
دیده پر خون از غم هجران و او
با لب خندان چه آسان بر سفر
ای دریغ از مهربانی های او
دست پر مهر آن کلام پرشکر
غصه ها پنهان به دل بودش ولی
شاد و خرم چهره اش بر رهگذر
در ارزان زان ما بود ای دریغ
گنج پنهان شد به خاک و بی ثمر
تا پدر رفت آن سحر از پیش رو
بی نشان را خاک تیره شد به سر

مه 17, 2011 در 10:23 ق.ظ. |
تسليت ميگم بهت ميثم جان
ژوئن 16, 2011 در 5:12 ب.ظ. |
ممنونم نرگس خانم