خان عموم رفت . . .

چيز زيادي ازش يادم نيست ولي از بچگي تمام فاميل خاطراتش رو برام بازگو مي كردن . پدرم هميشه از مرام و معرفتش تعريف مي كرد . مدتها پيش ترك وطن كرد و ما را در حسرت ديدارش تا لحظه آخر باقي گذاشت .

امروز بعد از كار يه سر به فيس بوك زدم . اول نوشته نوه خوبش رو ديدم كه نوشته بود: « پدربزرگم ، تکیه گاه غربت نشینی ام رفت» اول فكر كردم منظورش اينه كه عموي خوبم داره مياد ايران و اون ناراحت كه چرا از پيشش رفته . داشتم از خوشحالي بال در مي آوردم ولي حيف خوشحاليم ديري نپايد . بعد از ديدن پستهاي بعد از باقي تازه فهميدم كه چه برسرمون اومده .

عمو علي عزيزم نمي دوني ، نمي دوني چقدر دلم مي خواست براي يكبار هم كه شده مي ديدمت .

عمو علي عزيز اين بار هم همه رو غافل گير كردي و رفتي سفر . ولي حيف اين سفريست كه هيچ اميد به بازگشتت نداريم .

کاش آن شب را نمی آمد سحر

کاش گم در راه پیک بد خبر

ای عجب کان شب سحر اما به ما

تیره روزی آمد و شام دگر

دیده پر خون از غم هجران و او

با لب خندان چه آسان بر سفر

ای دریغ از مهربانی های او

دست پر مهر آن کلام پرشکر

غصه ها پنهان به دل بودش ولی

شاد و خرم چهره اش بر رهگذر

در ارزان زان ما بود ای دریغ

گنج پنهان شد به خاک و بی ثمر

تا پدر رفت آن سحر از پیش رو

بی نشان را خاک تیره شد به سر

عموي عزيزم


 

2 پاسخ به “خان عموم رفت . . .”

  1. نرگس می‌گوید:

    تسليت ميگم بهت ميثم جان

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.